نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۹۷ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من

نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من

یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو

می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من

اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان

این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من

گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان

تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من

خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر

وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من

چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او

گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من

گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان

خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من

گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی‌جام تو

بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دلشکستگی و دردهای درونی خود می‌گوید و از معشوقش درخواست می‌کند که از او غافل نشود. او به دلایی که در عذاب است، یادآوری می‌کند که از یار بی‌وفایش می‌ترسد و در حسرت یاد او به سر می‌برد. شاعر می‌گوید که یاد معشوقش هنوز در قلبش زنده است و او نمی‌تواند از عشقش دور شود. در پایان، شاعر ابراز می‌کند که حتی اگر برای همیشه در این دنیا نباشد، به خاطر عشقش حاضر است جانش را فدای او کند و از معشوقش می‌خواهد که به یادش باشد. این شعر حاکی از علاقه عمیق و نیز درد جدایی است و در عین حال به زیبایی و غنای عشق اشاره دارد.