نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۳۱ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

رازِ تو فاش می‌کنم صبر نماند بیش از این

بیش فلک نمی‌کشد دردِ مرا و نی زمین

این دلِ من چه پُرغم است وآن دلِ تو چه فارغ است

آن رخِ تو چو خوب‌چین وین رخِ من پُرَست چین

تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلم

چند بُوَد بُتا چُنان چَند گَهی بُوَد چِنین

سِر هزارساله را مستم و فاش می‌کنم

خواه ببند دیده را خواه گُشا و خوش ببین

شورِ مرا چو دید مَه آمد سوی من زِ رَه

گفت مَده زِ من نشان یارِ توایم و همنشین

خیره بِمانْد جانِ من در رخِ او دَمی و گفت

ای صَنم خوش خوشین، ای بُتِ آب و آتشین

ای رُخِ جان فزای او بهرِ خدا همان همان

مُطرب دلربای من بهرِ خدا همین همین

عشق تو را چو مَفرَشَم آب بزن بر آتشم

ای مَهِ غیبِ آن جهان در تبریز شمسِ دین

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گوینده از درد و اندوه عمیق خود سخن می‌گوید و فاش می‌کند که دیگر قادر به تحمل این درد نیست. او به زیبایی محبوبش اشاره می‌کند و می‌گوید که دل او پر از غم است در حالی که دل محبوبش بی‌غمی است. او از آتش عشق و شور و شوق خود می‌گوید و به سوزش دلش اشاره می‌کند. در ادامه، گوینده از احساساتی که در مقابل محبوبش تجربه می‌کند صحبت می‌کند و از جذابیت و زیبایی او تمجید می‌کند. در نهایت، او از عشق و تقدس این احساسات می‌گوید و به محبوبش دعا می‌کند که مانند همیشه در کنار او باشد.