نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۸۷۷ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

ای دل چو نمی‌گردد در شرح زبان من

وان حرف نمی‌گنجد در صحن بیان من

می گردد تن در کد بر جای زبان خود

در پرده آن مطرب کو زد ضربان من

هم ساغر و هم باده سرمست از آن ساقی

هم جان و جهان حیران در جان و جهان من

از غیب یکی لعلی در غار جهان آمد

وان لعل شده حیران در عزت کان من

ما را تو کجا یابی گر موی به مو جویی

چون در سر زلف او گشته‌ست مکان من

جان دوش مر آن مه را می گفت دلم خستی

پیکان پر از خون بین ای سخته کمان من

گفتا که شکار من جز شیر کجا باشد

جز لعل بدخشانی کی یافت نشان من

جز دلق دو صدپاره من پاره کجا گیرم

باقی قماشت کو ای دلق کشان من

شمس الحق تبریزی از دور زمان برتر

و افزوده ز هر دوری از وی دوران من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق و ناگفتنی خود می‌پردازد. او از عدم توانایی زبان در بیان حقیقت درونی خود سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که وجودش همچون مادی در حال گذر است و در پرده‌ای از رازها و زیبایی‌ها محبوس است. شاعر به تمایل و عشق به معشوق خود اشاره می‌کند و می‌گوید که تمامی هستی او در عشق و مجذوبیت به این معشوق خلاصه شده است. او تصویرهایی از زیبایی و جاذبه‌های معشوق را به کار می‌برد و از تلاش خود برای یافتن آن در دل و جانش می‌گوید. در نهایت، شمس تبریزی، به عنوان یک شخصیت والامقام و فراتر از زمان، به شعر خود حالتی معنوی می‌بخشد.