نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۶۳ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

ای رخ خندان تو مایه صد گلستان

باغ خدایی درآ خار بده گل ستان

جامه تن را بکن جان برهنه ببین

جان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان

هین که نه‌ای بی‌زبان پیش چنین جان‌ها

قصه نی بی‌زبان نعره جان بی‌دهان

آمد امروز یار گفت سلام علیک

چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان

خسرو خوبان بخواست از صنمان سرخراج

خاست غریو از فلک وز سوی مه کالامان

لعل لب او که دور از لب و دندان تو

خواند فسون‌های عشق خواجه ببین این نشان

آمد غماز عشق گفت در این گوش من

یار میان شماست خوب و لطیف و نهان

دامن دل را کشید یار به یک گوشه‌ای

گوشه بس بوالعجب زان سوی هفت آسمان

گفت ترایم ولیک هر که بگوید ز من

شرح دهد از لبم ده بزنش بر دهان

و آنک بگوید ز تو برد مرا و تو را

و آنک بگوید ز من دور شد از هر دوان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره دارد و از او به عنوان مایه‌ای از سرزندگی و شکوفایی یاد می‌کند. شاعر از دنیای مادی و ظاهرگری خارج شده و به دنیای روح و معنا می‌پردازد. او علاقه‌مند است تا به دور از الزامات دنیوی، به تایید روح حقیقی خود بپردازد. در ادامه، از اثرات عشق و زیبایی‌های آن سخن گفته می‌شود و به یاری که در بین جمعی از مردم پنهان است، اشاره می‌کند. این متن در نهایت بر تأثیر عشق و زیبایی معشوق بر زندگی انسان‌ها تأکید دارد.