غزل شمارهٔ ۲۰۷۱ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن فع مفتعلن فع
هر چه کنی تو کرده من دان
هر چه کند تن کرده بود جان
چشم منی تو گوش منی تو
این دو بگفتم باقی میدان
گر به جهان آن گنج نبودی
بهر چه بودی خانه ویران
گنج طلب کن ای پدر من
دست بجنبان دست بجنبان
بوی خوش او رهبر ما شد
تا گل و ریحان تا گل و ریحان
ذره به ذره مشتریندت
گوهر خود را هین مده ارزان
موش درآید گربه درآید
گر بگشایی تو سر انبان
عشق چو باشد کم نشود جان
دور مبادا سایه جانان
باقی این را هم تو بگویی
ای مه مه رو زهره تابان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مضامین فلسفی و عشق اشاره دارد. شاعر بیان میکند که هر آنچه در دنیا انجام میشود با دانش و آگاهی او مرتبط است و به نوعی پیوندی عمیق میان جان و تن برقرار میکند. شاعر چشم و گوش خود را به معشوق نسبت میدهد و به جستجوی گنجی در دنیا دعوت میکند که به معنای عمیقتری از وجود و عشق اشاره دارد. او توصیه میکند که از هر چیزی ارزش و کیفیت آن را دریابیم و در جستجوی عشق و علم باشیم. در نهایت، بر اهمیت عشق و نور جانان تأکید شده و به زیباییهای زندگی دعوت میشود.