نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۸۱ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان

مرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان

بیا که آب حیاتی و بنده مستسقی

نه بنده راست ملالت نه لطف راست کران

بیا که بحر معلق توی و من ماهی

میان بحرم و این بحر را کی دید میان

ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلود

که جان شده‌ست به پیش جماعتی بی‌جان

بیا بیا که توی آفتاب و من ذره

به پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و اشتیاق به وصال معشوق است. شاعر با بیان این که وجود معشوق همچون آب حیات است، ابراز می‌کند که برای سیراب شدن از عشق او نیاز به تلاش و جست‌وجو دارد. او همچنین خود را در مقایسه با معشوق ناچیز و کوچک می‌بیند و تاکید می‌کند که وجود او به تنهایی و بدون معشوق بی‌ارزش و بی‌معناست. شاعر از تصورات عاشقانه و مشکلاتی که عاشق با آن‌ها مواجه است، سخن می‌گوید و در نهایت به لشکر عشق و جذبیت معشوق اشاره می‌کند.