نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۸۵ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به صلح آمد آن ترک تند عربده کن

گرفت دست مرا گفت تکری یرلغسن

سؤال کردم از چرخ و گردش کژ او

گزید لب که رها کن حدیث بی‌سر و بن

بگفتمش که چرا می‌کند چنین گردش

بگفت هیزم تر نیست بی‌صداع دتن

بگفتمش خبر نو شنیده‌ای او گفت

حدیث نو نرود در شکاف گوش کهن

بلندهمتی و چشم تنگ ترک مرا

اگر تو واقف رازی بیا و شرح بکن

نه چشم تنگ خسیسم ولیک ره تنگ است

ز نرگسان دو چشمم به سوی او ره کن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به مباحثی درباره صلح و گفتگو اشاره می‌کند. شخصی از ترک تندخو درخواست می‌کند که آرامش برقرار کند و از او درباره چرخه زندگی و سرنوشت سؤال می‌کند. ترک در پاسخ می‌گوید که نباید به مسائلی بی‌معنا پرداخته شود و تجربیات جدید را در گوش‌ شنواندن قدیمی‌ها بیفزاید. شاعر در این بین به تضاد بین بزرگ‌همتی و محدودیت‌های خود اشاره می‌کند و در نهایت به دنبال راهی برای رسیدن به زیبایی و حقیقت می‌گردد.