نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۹۱ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)

ای هفت دریا گوهر عطا کن

وین مس‌ها را پرکیمیا کن

ای شمع مستان وی سرو بستان

تا کی ز دستان آخر وفا کن

بگریست بر ما هر سنگ خارا

این درد ما را جانا دوا کن

ای خشم کرده دیدار برده

این ماجرا را یک دم رها کن

احسان و مردی بسیار کردی

آن مردمی را اکنون دو تا کن

ای خوب مذهب ای ماه و کوکب

در ظلمت شب چون مه سخا کن

درد قدیمی رنج سقیمی

گرد یتیمی از ما جدا کن

گر در نعیمم در زر و سیمم

بی‌تو یتیمم درمان ما کن

من لب ببستم در غم نشستم

بگشای دستم قصد لقا کن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دریا و گنج‌های آن می‌خواهد که به او عطا کند و مس را به طلا تبدیل کند. او به شمعی چون مستان اشاره می‌کند و از این که وفا و محبت کافی دریافت نکرده، رنج می‌برد. شاعر از درد و غم خود می‌گوید و می‌خواهد که معشوقش این مشکلات را برطرف کند. او به خوبی‌های معشوق اشاره کرده و از او می‌خواهد که در تاریکی زندگی به او روشنی و امید ببخشد. در نهایت، شاعر از یتیمی و رنج‌های خود سخن می‌گوید و درخواست می‌کند که در کنار معشوقش قرار گیرد و این غم‌ها را برطرف کند.