غزل شمارهٔ ۲۱۴۵ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)
شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو
یار خوش آواز تو آن خوش دم و شش تار تو کو
یار لطیف تر تو خفته بود در بر تو
خفته کند ناله خوش خفته بیدار تو کو
گاه نماییش رهی گوش بمالیش گهی
دم ز درون تو زند محرم اسرار تو کو
زنده کند هر وطنی ناله کند بیدهنی
فتنه هر مرد و زنی همدم گفتار تو کو
دست بنه بر رگ او تیز روان کن تک او
ای دم تو رونق ما رونق بازار تو کو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به جستجوی یار خود میپردازد و میپرسد که یار خوشآوازش کجاست. او توصیف میکند که یار لطیف و عزیزش در خواب است و نالههای شیرین او بیدار شود. شاعر خواهان حضوری مؤثر از یار است که بتواند زندگی را دوباره زنده کند و شور و شوقی به ارمغان بیاورد. در نهایت، او از یار میخواهد که مانند دم خود، رونق و نشاطی به زندگیاش ببخشد.