نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۷۳ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

چنگ خردم بگسل تاری من و تاری تو

هین نوبت دل می‌زن باری من و باری تو

در وحدت مشتاقی ما جمله یکی باشیم

اما چو به گفت آییم یاری من و یاری تو

چون احمد و بوبکریم در کنج یکی غاری

زیرا که دوی باشد غاری من و غاری تو

در عالم خارستان بسیار سفر کردم

اکنون بکش از پایم خاری من و خاری تو

سرمست بخسپ ای دل در ظل مسیح خود

آن رفت که می‌بودیم زاری من و زاری تو

من غرقه شدم در زر تو سجده کنان ای سر

بی‌کار نمی‌شاید کاری من و کاری تو

هر کس که مرا جوید در کوی تو باید جست

گر لیلی و مجنون است باری من و باری تو

دزدی که رهی می‌زد هنگام سیاست شد

اکنون بزنیم او را داری من و داری تو

خاموش که خاموشی فخری من و فخری تو

در گفتن و بی‌صبری عاری من و عاری تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بحث وحدت و یگانگی بین خود و معشوق می‌پردازد. او از گسستن بندهای رابطه و ایجاد پیوند عمیق صحبت می‌کند و بیان می‌کند که در ظاهر هر یک از آن‌ها مکمل دیگری هستند. شاعر به تمثیل‌هایی مانند احمد و بوبکر اشاره می‌کند و بر این نکته تأکید دارد که هرچند می‌توان در آغاز به دو چیز مختلف اشاره کرد، در نهایت همه چیز به یکی بودن و یگانگی ختم می‌شود. او از درد و رنج‌های مشترک نیز سخن می‌گوید و این موضوع را به ارتباطات انسانی و عشق عمیق مرتبط می‌سازد. در پایان، شاعر به خاموشی و سکوت به عنوان نشانه‌ای از عظمتی مشترک اشاره دارد.