نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۷۴ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو

از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو

بخرام چنین نازان در حلقه جانبازان

ای رفته برون از جا آخر به کجایی تو

داده‌ست ز کان تو لعل تو نشانی‌ها

آن گوهر جانی را آخر ننمایی تو

بس خوب و لطیفی تو بس چست و ظریفی تو

بس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو

ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعنایی

جان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو

ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشت

از بهر گشاد ما در بند قبایی تو

از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جم

وین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو

هر روز برآیی تو با زیب و فر آیی تو

در مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو

شمس الحق تبریزی ای مایه بینایی

نادیده مکن ما را چون دیده مایی تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان دلتنگی و آرزوی وصال معشوق می‌پردازد. شاعر از زیبایی‌ها و لطافت معشوق می‌گوید و به درد دوری از او اشاره می‌کند. او معشوق را همچون ستاره‌ای می‌بیند که در دل‌ها می‌درخشد و آرزوی دیدارش را دارد. همچنین از سرمستی و شور و شوق در حضور او صحبت می‌کند و از او می‌خواهد که او را نادیده نگیرد و توجهی به او داشته باشد. در نهایت، شاعر از «شمس الحق تبریزی» یاد می‌کند و او را منبع بینایی و روشنایی می‌داند.