نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۱۵ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گر رَود دیده و عقل و خرد و جان، تو مرو

که مرا دیدنِ تو بهتر از ایشان، تو مرو

آفتاب و فلک اندر کَنَفِ سایهٔ توست

گر رَود این فلک و اختر تابان، تو مرو

ای که دُردِ سخنت صاف‌تر از طبعِ لطیف

گر رَود صَفوَتِ این طبعِ سخندان، تو مرو

اهل ایمان همه در خوفِ دَمِ خاتمتند

خوفم از رفتنِ توست ای شهِ ایمان، تو مرو

تو مرو، گر برَوی جانِ مرا با خود بر

ور مرا می‌نبری با خود از این خوان، تو مرو

با تو هر جزو جهان باغچه و بُستان‌ست

در خزان گر برود رونقِ بُستان، تو مرو

هجر خویشم منما، هجر تو بس سنگ دل‌ست

ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان، تو مرو

کی بود ذرّه که گوید: «تو مرو» ای خورشید

کی بود بنده که گوید به تو سلطان: «تو مرو»

لیک تو آبِ حیاتی، همه خَلقان ماهی

از کمالِ کرم و رحمت و احسان، تو مرو

هست طومارِ دلِ من به درازیِ ابد

برنوشته ز سرش تا سویِ پایان، تو مرو

گر نترسم ز ملالِ تو بخوانم صد بیت

که ز صد بهتر و ز هجده هزاران، تو مرو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مضامین عمیق عشق، خواست و دوری می‌پردازد. شاعر از معشوق خود می‌خواهد که نرود، زیرا دوری او برای شاعر قابل تحمل نیست. او بیان می‌کند که دیدن معشوق برایش ارزشمندتر از همه چیز است و به زیبایی و لطافت کلام او اشاره می‌کند. همچنین به اضطراب و خوفی که به خاطر رفتن معشوق تجربه می‌کند، اشاره دارد و می‌گوید که وجود معشوق مانند آبتنی در زندگی است که همه چیز را سرشار از زیبایی و زندگی می‌کند. شاعر در نهایت از معشوق می‌خواهد که حتی اگر می‌رود، او را با خود نبرد و در کنار او بماند، زیرا بدون او جهان بی‌روح و خالی به نظر می‌رسد.