نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۵ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا

ترش ترش بگذشت از دریچه یار چرا

سبب چه بود چه کردم که بد نمود ز من

که خاطرش بگرفتست این غبار چرا

ز بامداد چرا قصد خون عاشق کرد

چرا کشید چنین تیغ ذوالفقار چرا

چو دیدم آن گل او را که رنگ ریخته بود

دمید از دل مسکین هزار خار چرا

چو لب به خنده گشاید گشاده گردد دل

در آن لبست همیشه گشاد کار چرا

میان ابروی خود چون گره زند از خشم

گره گره شود از غم دل فگار چرا

زهی تعلق جان با گشاد و خنده او

یکی دمش که نبینم شوم نزار چرا

جهان سیه شود آن دم که رو بگرداند

نه روز ماند و نی عقل برقرار چرا

یکی نفس که دل یار ما ز ما برمید

چرا رمید ز ما لطف کردگار چرا

مگر که لطف خدا اوست ما غلط کردیم

وگر نه خوبی او گشت بی‌کنار چرا

برون صورت اگر لطف محض دادی روی

پیمبران ز چه گشتند پرده دار چرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساساتی عمیق و متوجه به بی‌محلی یک معشوق را بیان می‌کند. او از رفتار سرد و بی‌توجهی معشوقش ناراحت است و می‌پرسد که چرا او بدون هیچ دلیلی از وی دوری می‌جوید. شاعر به آثار منفی این احساسات بر دل خود اشاره می‌کند و از درد و رنجی که ناشی از این جدایی است، سخن می‌گوید. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که شاید این اوضاع به خواست خداوند باشد و از خودش سوال می‌کند که آیا ما در درک این عشق اشتباه کرده‌ایم یا خیر. شاعر به زیبایی و لطافت معشوق توجه دارد و می‌گوید که این زیبایی نباید پشت نقاب پنهان بماند.