غزل شمارهٔ ۲۳۶۸ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای به میدانهای وحدت گوی شاهی باخته
جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته
عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت
وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته
ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی
تا در اسرار جهان تو صد جهان پرداخته
ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گر
بر درخت جسم جان نالان شده چون فاخته
از برای ما تو آتش را چو گلشن داشته
وز برای ما تو دریا را چو کشتی ساخته
شمس تبریزی جهان را چون تو پر کردی ز حسن
من جهان روح را از غیر عشقت آخته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وصف مقام والای معشوق و تاثیر او بر جهان میپردازد. او معشوق را چون چراغ و چشم عالم معرفی میکند که به رازهای هستی دست یافته و زیباییهای عشقش مثل طاووس در فصل بهار جلوهگری میکند. شاعر به اهمیت وجود معشوق در زندگی و جهان اشاره کرده، و او را منبع آتش و شادی برای دیگران توصیف میکند. در نهایت، عشق به معشوق را منبع روح و حیات در جهان میداند و این عشق را با جاذبه و زیبایی خاصی همراه میسازد.