نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۳۷۸ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

صد خمار است و طرب در نظر آن دیده

که در آن روی نظر کرده بود دزدیده

صد نشاط است و هوس در سر آن سرمستی

که رخ خود به کف پاش بود مالیده

عشوه و مکر زمانه نپذیرد گوشی

که سلام از لب آن یار بود بشنیده

پیچ زلفش چو ندیدی تو برو معذوری

ای تو در نیک و بد دور زمان پیچیده

نی تراشی است که اندر نی صورت بدمد

هیچ دیدی تو نیی بی‌نفسی نالیده

گر بداند که حریف لب کی خواهد شد

کِیْ برنجد ز بریدن قلم بالیده

گر بپرسند چه فرق است میان تو و غیر

فرق این بس که توی فرق مرا خاریده

جرعهٔ کَن فَیَکون بر سر آن خاک بریخت

لب عشاق جهان خاک تو را لیسیده

شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خرد

بر دم باد بهاری نرسد پوسیده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

مفهوم این شعر در مورد عشق و زیبایی است. شاعر با اشاره به حالت‌های سرمستی و شوقی که در دل دارد، از جذابیت و عطر عشق سخن می‌گوید. او اشاره می‌کند که عشق واقعی را تنها می‌توان با گوش دل شنید و زیبایی‌های ظاهری نمی‌توانند جای آن را پر کنند. همچنین به پیچیدگی‌های زندگی و زمان اشاره دارد و بیان می‌کند که بدون عشق، زندگی بی‌روح است. در نهایت، عشق را برتری می‌دهد و می‌گوید که عشق واقعی از عقل فراتر است و نمی‌گذارد که انسان دچار یأس و ناامیدی شود. در این شعر، شمس تبریز به عنوان نماد عشق و شناخت عمیق از آن معرفی می‌شود.