نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۰۸ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه

ز ذره ذره شنو لا اله الا الله

چه جای ذره که چون آفتاب جان آمد

ز آفتاب ربودند خود قبا و کلاه

ز آب و گل چو برآمد مه دل آدم وار

صد آفتاب چو یوسف فروشود در چاه

سری ز خاک برآور که کم ز مور نه‌ای

خبر ببر بر موران ز دشت و خرمنگاه

از آن به دانه پوسیده مور قانع شد

که او ز سنبل سرسبز ما نبود آگاه

بگو به مور بهار است و دست و پا داری

چرا ز گور نسازی به سوی صحرا راه

چه جای مور سلیمان درید جامه شوق

مرا مگیر خدا زین مثال‌های تباه

ولی به قد خریدار می‌برند قبا

اگر چه جامه دراز است هست قد کوتاه

بیار قد درازی که تا فروبریم

قبا که پیش درازیش بسکلد زه ماه

خموش کردم از این پس که از خموشی من

جدا شود حق و باطل چنانک دانه ز کاه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره بیداری و آگاهی انسان از حقایق الهی و وجود پروردگار می‌باشد. شاعر با استفاده از تشبیهات و نمادها، به تأثیرات آفتاب و نور الهی اشاره می‌کند که می‌تواند جان انسان را روشن کند. نکته‌ای که شاعر به آن اشاره می‌کند این است که هرچند انسان در ابتدا ممکن است در دنیای مادی و کثرت غرق شده باشد، اما با آگاهی و بیداری می‌تواند به حقیقت وجودی خود پی ببرد. شاعر همچنین به قیاس موری اشاره می‌کند که از دانه پوسیده قانع شده و بیداری و حرکت به سوی صحرا را فراموش کرده است، و برای انسان ناپاکی وجود دارد که به جستجوی حقیقت برود و از شرایط محدود خود خارج شود. این متن دعوتی به جستجوی آگاهی و حرکت به سوی حقیقت است و به انسان یادآور می‌شود که از خواب غفلت بیدار شود و تلاش کند تا حقیقت را بشناسد و به آن نزدیک شود.