غزل شمارهٔ ۲۴۱۴ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز لقمهای که بشد دیده تو را پرده
مخور تو بیش که ضایع کنی سراپرده
حیات خویش در آن لقمه گرچه پنداری
ضمیر را سبل است آن و دیده را پرده
چرا مکن تو در این جا مگو چرا نکنم
که چشم جان را گشته است این چرا پرده
طلسم تن که ز هر زهر شهد بنمودهست
عروس پرده نمودهست مر تو را پرده
چو لقمه را ببریدی خیال پیش آید
خیالهاست شده بر در صفا پرده
خیال طبع به روی خیال روح آید
ز عقل نعره برآید که جان فزا پرده
دلا جدا شو از این پردههای گوناگون
هلا که تا نکند مر تو را جدا پرده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفهوم پردهها و موانع درک و زندگی انسان میپردازد. شاعر به این نکته اشاره میکند که دیدن چیزهایی که به آنها وابستهایم، مانند لقمه یا جسم، میتواند باعث گمراهی و ضایع شدن حقیقت شود. او میگوید که هرچقدر به این پردهها (توهمات و تعلقات) چسبیدهایم، چشم جان ما بیشتری از واقعیات و حقایق را نمیبیند. به همین دلیل، او از دل و جان دعوت میکند که از این پردهها و خیالات جدا شوند و به حقیقتی که فراتر از این محدودیتهاست، دست پیدا کنند. در نهایت، او هشدار میدهد که اگر از این پردهها جدا نشویم، هرگز نمیتوانیم به روشنایی و حقیقت نزدیک شویم.