غزل شمارهٔ ۲۴۴ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن
چه شدی گر تو همچو من شدییی عاشق ای فتا
همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا
ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان
که دو صد نور میرسد به دو دیده از آن لقا
ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی
که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را
چو بر این خلق میتنم مثل آب و روغنم
ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا
ز هوسها گذشتیی به جنون بسته گشتیی
نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا
که طبیبان اگر دمیبچشندی از این غمی
بجهندی ز بند خود بدرندی کتابها
هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر
که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به معشوقی اشاره دارد که عشق و جنون را تجربه میکند. شاعر از حال و هوای عاشقانه خود میگوید و به حالت جنونآلود و فاصلهاش از دنیا و رفاقتها اشاره میکند. او از چشمانش که همیشه به یاد معشوق است صحبت میکند و حس میکند که خود را به راحتی از دنیای مادی جدا کرده است. این عشق، عمیق و غیرقابل درمان است و حتی پزشکان هم نمیتوانند آن را درمان کنند. در نهایت، شاعر از جستجوی شکر و لذت واقعی عشق صحبت میکند که در آن محو میشود.