نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۴۹ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

من پیش از این می‌خواستم گفتار خود را مشتری

و اکنون همی‌خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری

بت‌ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی

مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری

آمد بتی بی‌رنگ و بو دستم معطل شد بدو

استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری

دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم

قدر جنون بشناختم ز اندیشه‌ها گشتم بری

گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل

ترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری

کی درخور لیلی بود آن کس کز او مجنون شود

پای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، گوینده از تغییر نگاه خود به زندگی و موجودیت‌ها صحبت می‌کند. او قبلاً به بت‌ها (معبودان کاذب) وابسته بود و به خاطر فریب دیگران آن‌ها را تراشیده بود، اما اکنون احساس آزادی و آگاهی جدیدی دارد. او به جستجوی معنای واقعی زندگی و معلمی بهتر پرداخته و از جنون و اوهام رهایی پیدا کرده است. در نهایت، به جستجوی حقیقت و خلوص در علم و محبت واقعی اشاره می‌کند و می‌گوید که کسی که واقعاً معشوقش را درک کند، نباید دلبسته خیالات شود.