نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۵۱ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

دریوزه‌ای دارم ز تو در اقتضای آشتی

دی نکته‌ای فرموده‌ای جان را برای آشتی

جان را نشاط و دمدمه جمله مهماتش همه

کاری نمی‌بینم دگر الا نوای آشتی

جان خشم گیرد با کسی گردد جهانش محبسی

جان را فتد یا رب عجب با جسم رای آشتی

با غیر اگر خشمین شوی گیری سر خویش و روی

سر با تو چون خشمین شود آن گاه وای آشتی

گر دستبوس وصل تو یابد دلم در جست و جو

بس بوسه‌ها که دل دهد بر خاک پای آشتی

هر نیکوی که تن کند از لطف داد جان بود

من هر سخا که کرده‌ام بود آن سخای آشتی

چون ابر دی گریان شدم وز برگ و بر عریان شدم

خواهم که ناگه درغژم خوش در قبای آشتی

سلطان و شاهنشه شوم اجری فرست مه شوم

نیکولقا آنگه شود کید لقای آشتی

ای جان صد باغ و چمن تشریف ده سوی وطن

هر چند بدرایی من نگذاشت جای آشتی

از نوبهار لم یکن این باد را تلطیف کن

تا بی‌بخار غم شود از تو فضای آشتی

آلایش ما چیست خود با بحر جان و جر و مد

یا کبر و شیطانی ما با کبریای آشتی

خاموش کن ای بی‌ادب چیزی مگو در زیر لب

تا بی‌ریا باشد طلب اندر دعای آشتی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره longing یا آرزوی شدید برای آشتی و ارتباطی عمیق با معشوق است. شاعر از خشونت‌ها و جدایی‌ها صحبت می‌کند و اهمیت آشتی و صلح را در زندگی و دل می‌فهمد. او احساس می‌کند که جانش تنها با آشتی و محبت به آرامش می‌رسد و به دنبال ارتباطی صمیمانه با معشوق است. همچنین، او تأکید می‌کند که همه خوبی‌ها و خصائل انسانی نتیجه این آشتی و بخشش است. در نهایت، شاعر خواستار فضای آرام و بدون غم است که به او اجازه دهد در کنار معشوقش خوشبختی را تجربه کند.