غزل شمارهٔ ۲۴۷۷ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
خاربنان خشک را از گل او طراوتی
جان و دل فسرده را از نظرش گشایشی
سنگ سیاه مرده را از گذرش سعادتی
از گذری که او کند گردد سرد دوزخی
وز نظری که افکند زنده شود ولایتی
مرده ز گور برجهد آید و مستمع شود
گر بت من ز مردهای یاد کند حکایتی
آنک ز چشم شوخ او هر نفسی است فتنهای
آنک ز لطف قامتش هر طرفی قیامتی
آه که در فراق او هر قدمی است آتشی
آه که از هوای او میرسدم ملامتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی تأثیر عمیق و مثبت یک فرد خاص بر زندگی و احساسات شاعر است. شاعر میگوید که وجود این شخص، مانند سرکهای که ارزشمند و شیرین است، میتواند جان و روح او را تازه کند و او را از کدورتها رهایی بخشد. با نگاهی به این فرد، هر سنگی به زندگی و خوشبختی تبدیل میشود و هر بار که او میگذرد، آتش اشتیاق و دلتنگی در دل شاعر شعلهور میشود. در کل، شعر از عشق و فراق عمیق و دردناک سخن میگوید که هر لحظه غیبت این محبوب، برای شاعر عذابآور است.