غزل شمارهٔ ۲۴۹۳ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
رو بنمودی به تو گر همگی نه جانمی
دیده شدی نشان من گر نه که بینشانمی
سیمبرا نه من زرم لعل لبا نه گوهرم
جوهر زر نمودمی گر نه درون کانمی
لطف توام نمیهلد ور نه همه زمانه را
از هوس تو ای شکر همچو مگس برانمی
گلبن جان به عشق تو گفت اگر نترسمی
سوسن وار گشتمی سر همه سر زبانمی
گوید خلق عاقلی یک نفسی به خود بیا
گفتم اگر چنینمی یک نفسی چنانمی
سیم قبای ماه اگر لایق کوی تو بدی
من کمرش گرفتمی سوی تواش کشانمی
موج هوای عشق تو گر هلدی دمی مرا
آتشها بکشتمی چاره عاشقانمی
گر نه ز تیر غیرت او چشم زمانه دوختی
فاش و عیان به دست او بر مثل کمانمی
از تبریز و شمس دین رمز و کنایت است این
آه چه شدی که پیش او من شده ترجمانمی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق میپردازد. او میگوید حتی اگر به ظاهر چیزی نداشته باشد، وجود معشوق برایش معنای زندگی است. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و این احساس را با نمادهای مختلفی نظیر طلا و لعل بیان میکند. همچنین به قدرت عشق اشاره دارد که میتواند او را از مشکلها بکشاند. او همچنین میگوید که اگرچه ممکن است در نگاه دیگران بیمعنا به نظر بیاید، اما در دل او عشق واقعی و عمیق وجود دارد. در نهایت، شاعر به تأثیر شمس دین تبریزی بر زندگی و هنر خود اشاره میکند و احساس میکند که در پیشگاه او شبیه به ترجمان عشق است.