نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۰۹ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی

فغان برخاست از جان‌های مجنونان روحانی

میان نعره‌ها بشناخت آواز مرا آن شه

که صافی گشته بود آوازم از انفاس حیوانی

اشارت کرد شاهانه که جست از بند دیوانه

اگر دیوانه‌ام شاها تو دیوان را سلیمانی

شها همراز مرغانی و هم افسون دیوانی

بر این دیوانه هم شاید که افسونی فروخوانی

به پیش شاه شد پیری که بربندش به زنجیری

کز این دیوانه در دیوان بس آشوب است و ویرانی

شه من گفت کاین مجنون به جز زنجیر زلف من

دگر زنجیر نپذیرد تو خوی او نمی‌دانی

هزاران بند بردرد به سوی دست ما پرد

الیناراجعون گردد که او بازی است سلطانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره دیدار شاه با دیوانگان و گفتگوهایی است که بین آنها رخ می‌دهد. شاعر به توصیف حال و هوای دیوانگان و ناله‌های روحانی آنها می‌پردازد. شاه متوجه می‌شود که آواز شاعر از روح حیوانی جدا شده و به مرتبه‌ای بالاتر رسیده است. او به دیوانگان اشاره می‌کند که می‌توانند از بندهای دیوانگی رها شوند. پیرمردی به حضور شاه می‌آید و می‌گوید که این دیوانه سبب ایجاد آشوب و ویرانی است. شاه بیان می‌کند که این مجنون تنها به زنجیر زلف او وابسته است و هیچ زنجیر دیگری را نمی‌پذیرد. در انتها، ذکر می‌شود که این مجنون به نوعی بازی سلطانی تبدیل شده است.