نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۵۱۴ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی

فنا شد چرخ و گردان شد ز نور پاک دولابی

نبود آن شهر جز سودا بنی آدم در او شیدا

برست از دی و از فردا چو شد بیدار از خوابی

چو جوشید آب بادی شد که هر که را بپراند

چو کاهش پیش باد تند باسهمی و باتابی

چو که‌ها را شکافانید کان‌ها را پدید آرد

ببینی لعل اندر لعل می‌تابد چو مهتابی

در آن تابش ببینی تو یکی مه روی چینی تو

دو دست هجر او پرخون مثال دست قصابی

ز بوی خون دست او همه ارواح مست او

همه افلاک پست او زهی بالطف وهابی

مثال کشتنش باشد چو انگوری که کوبندش

که تا فانی شود باقی شود انگور دوشابی

اگر چه صد هزار انگور کوبی یک بود جمله

چو وا شد جانب توحید جان را این چنین بابی

بیاید شمس تبریزی بگیرد دست آن جان را

در انگشتش کند خاتم دهد ملکی و اسبابی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و هوای یک شهر می‌پردازد که در آن انسان‌ها به دنبال حقیقت و عشق هستند. در آغاز، به توصیف سیل و تغییرات ناگهانی در زندگی اشاره شده و این که چگونه آدمیان از خواب غفلت بیدار می‌شوند. با درهم آمیختن عشق و رنج، یادآوری می‌شود که هر انسانی درد و خون هجران را تحمل می‌کند. در نهایت، شاعر به ورود شمس تبریزی اشاره می‌کند که با دستیابی به حقیقت و عشق، به تغییر و تحول در روح انسان‌ها کمک می‌کند و مسیری برای رسیدن به عالم بالاتر می‌گشاید.