غزل شمارهٔ ۲۵۷ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
لعل لبش داد کنون مر مرا
آنچ تو را لعل کند مر مرا
گلبن خندان به دل و جان بگفت
برگ منت هست به گلشن برآ
گر نخریدهست جهان را ز غم
مژده چرا داد خدا کهاشتری؟
در بن خانهست جهان تنگ و منگ
زود برآیید به بام سرا
صورت اقبال شکرریز گفت
شکر چو کم نیست شکایت چرا
ساغر بر دست خرامان رسید
فخر من و فخر همه ماورا
جام مباح آمد هین نوش کن
باز ره از غابر و از ماجرا
ساغر اول چو دود بر سرت
سجده کند عقل جنون تو را
فاش مکن فاش تو اسرار عرش
در سخنی زاده ز تحت الثری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با زبانی شاعرانه و استعاری به توصیف عشق و زیبایی میپردازد. شاعر از لعل لب معشوق و خوشبویی گلها سخن میگوید و به تأثیر خوشبختی و شادی اشاره میکند. او به این نکته اشاره دارد که اگرچه غم در جهان وجود دارد، ولی خداوند مژدهای برای امید و سرور داده است. شاعر به دعوت به شادی و نوشیدن از جام زیباییهای زندگی تأکید میکند و میگوید که عشق و زیبایی قادرند عقل را به جنون بکشند. در انتها، او نسبت به نگهداشتن اسرار عشق هشدار میدهد.