نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۴۲ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی

کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی

آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده‌ست

زین شهره چراگاه تو محروم چرایی

جاندار سراپرده سلطان عدم باش

تا بازرهی از دم این جان هوایی

گه پای مشو گه سر بگریز از این سو

مستی و خرابی نگر و بی‌سر و پایی

ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست

نی راه به خود دانی و نی راه نمایی

مستان ازل در عدم و محو چریدند

کز نیست بود قاعده هست نمایی

جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی

همچون ختن غیب پر از ترک خطایی

این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی

و آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی

مخدوم خداوندی شمس الحق تبریز

هم نور زمینی تو و خورشید سمایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر حکایت از جستجوی معنای واقعی و جایگاه انسان در هستی دارد. شاعر از وجود مکان و زمان سخن می‌گوید و می‌پرسد که انسان در کجای دنیا می‌تواند به حقیقت و خانه‌ی واقعی خود برسد. او به ناپایداری و بی‌ثباتی دنیا اشاره کرده و می‌گوید که در این دنیا، جایی که می‌توان به آرامش رسید، وجود ندارد. در عین حال، شاعر به حالتی از سرمستی و رهایی اشاره می‌کند که در آن، انسان از قید و بندهای دنیوی رها شده و به شناخت وجود واقعی نائل می‌شود. همچنین، او به نور و حقیقتی که در وجود "شمس الحق تبریز" نهفته است، اشاره کرده و او را به عنوان راهنمایی برای رسیدن به این حقیقت معرفی می‌کند. در کل، شعر به جستجوی معنوی انسان و مكانش در عالم می‌پردازد.