غزل شمارهٔ ۲۷۴۵ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آخر گل و خار را بدیدی
روز و شب تار را بدیدی
بس نقش و نگار درشکستی
تا نقش و نگار را بدیدی
از عالم خاک برگذشتی
و آن گرد و غبار را بدیدی
میخند چو گل در این گلستان
کان جان بهار را بدیدی
بی کار شدی ز کار عالم
چون حاصل کار را بدیدی
چون باده ساقی اندرآمیز
چون رنج خمار را بدیدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی تجربههای زندگی و درک عمیق از زیباییها و دردهای آن میپردازد. شاعر اشاره میکند که برای درک واقعی زیبایی و لذت زندگی، باید رنجها و سختیها را تجربه کرد. او از گذر از دنیای مادی و خاکی صحبت میکند و به شادی و خنده گل تشبیه میکند که با دیدن زیباییها در گلستان به وجود میآید. در نهایت، اشاره میکند که وقتی انسان به حقیقت زندگی برسد و کارهایش را ببیند، دیگر از دنیا و مشغلههایش خسته میشود و به آرامش میرسد.