نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷۴۹ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ای چشم و چراغ شهریاری

والله به خدا که آن تو داری

شمعی که در آسمان نگنجد

از گوشه سینه‌ای برآری

خورشید به پیش نور آن شمع

یک ذره شود ز شرمساری

وقت است که در وجود خاکی

آن تخم که گفته‌ای بکاری

آخر چه شود کز آب حیوان

بر چهره زعفران بباری

تا لاله ستان عاشقان را

از گلبن حق به خنده آری

بر پشت فلک نهند پا را

چون تو سرشان دمی بخاری

انگور وجود باده گردد

چون پای بر او نهی فشاری

مخدومی شمس حق تبریز

لطفی که هزار نوبهاری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به ستایش و توصیف شخصیتی خاص و باارزش پرداخته است که در دل شهر می‌درخشد. شاعر با استفاده از تصاویری همچون شمعی در آسمان و خورشید، به عظمت و تاثیرگذاری آن فرد اشاره می‌کند. او از لزوم کاشتن تخم محبت و عشق در دل‌ها سخن می‌گوید و به تأثیر آن بر روی عواطف انسانی و زیبایی زندگی می‌پردازد. در نهایت، شاعر از لطف و فضیلت شخصی به نام "شمس حق تبریز" یاد می‌کند و بر اهمیت و زیبایی وجود او تأکید می‌کند. در کل، این شعر مدحی از مقام انسانی و معنوی است که می‌تواند زندگی را درخشان و پرثمر کند.