نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۰۵ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره‌ای

چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره‌ای

هر طرف آید به دستش بی‌صراحی باده‌ای

هر طرف آید به چشمش دلبری عیاره‌ای

دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو برد

جان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره‌ای

باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت

لاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره‌ای

صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شد

دیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره‌ای

یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خو

گشت جانم زان صراحی بیخودی خماره‌ای

در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمود

از پی بیچارگان سوی وصالش چاره‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به وصف لذت‌ها و زیبایی‌های عشق می‌پردازد. او از شوق و خوشی ناشی از عشق و زیبایی معشوق سخن می‌گوید، به‌طوری که هر طرف که نگاهی بیندازد، زیبایی و دلربایی را می‌بیند. معشوقی که حتی سنگ خارا را به حیات و هوشیاری می‌آورد. شاعر به خاطر عشق، از لبان معشوقش باده‌ای گرفته که او را دلباخته و شیدا کرده است. همچنین، او در نزدیکی یک راهب، همدردی و رفاقت را احساس کرده و با یک جام شراب خوش‌خو، مست و بی‌خود می‌شود. در نهایت، شاعر با اشاره به شمس‌الدین تبریزی، به دنبال راهی برای وصال و نجات از این بی‌قراری می‌گردد.