نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۸۷۴ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری

که گریزید ز خود در چمن بی‌خبری

رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش

که دهد خاک دژم را صفت جانوری

همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند

تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری

در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند

کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری

گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شوی

پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری

بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان

که نشاید که خسان را به یکی خس بخری

حیله می‌کرد دلم تا ز غمش سر ببرد

گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری

شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست

رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت یک معشوق اشاره می‌کند که مانند پری در چمن حاضر است و دل شاعر را به وجد می‌آورد. او در مورد حالتی از عشق و انتظار صحبت می‌کند و از معشوق می‌خواهد که به سوی او بیاید. شاعر به صفات بامزه و خاص معشوق اشاره می‌کند و بر این باور است که دیدن او برایش کفر است اگر از زیبایی‌اش غافل شود. او همچنین به دل خود می‌گوید که نباید از دیگران بترسد و نمی‌تواند خود را کم ارزش بداند. در نهایت، شاعر به شمس تبریز اشاره می‌کند و از جذابیت او و تأثیرش بر روحش سخن می‌گوید.