نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۵۰ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی

چون جان و دل ببردی خود را تو درکشیدی

ما را چو سایه دیدی از پای درفتاده

جانا چو سرو سرکش از سایه سر کشیدی

چون سیل در کهستان ما سو به سو دوانه

اندر پیت تو خیمه سوی دگر کشیدی

تو آن مهی که هر کو آمد به خرمن تو

مانند آفتابش در کان زر کشیدی

کشتی ز رشک ما را باری چو اشک ما را

از چشم خود میفکن چون در نظر کشیدی

بر عاشقت ز صد سو از خلق زخم آید

از لطف و رحمت خود پیشش سپر کشیدی

یک قوم را به حیلت بستی به بند زرین

یک قوم را به حجت اندر سفر کشیدی

آوه که شد فضولی در خون چند گولی

رحمی بکن بر آن کش در شور و شر کشیدی

از چشم عاشقانت شب خواب شد رمیده

زیرا که بی‌دلان را وقت سحر کشیدی

ای عشق دل نداری تا که دلت بسوزد

خود جمله دل تو داری دل را تو برکشیدی

بس کن که نقل عیسی از بیخودی و مستی

در آخر ستوران در پیش خر کشیدی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عشق و تاثیری که بر قلب و جان انسان دارد، می‌پردازد. شاعر از معشوق خود می‌گوید که جان او را به مانند گلی زیبا در آغوش کشیده و خود را در آن غرق کرده است. او به تحرک و سرزندگی معشوق اشاره می‌کند و اینکه چگونه او به مانند سروی سرکش از سایه‌ها فرار می‌کند. عشق در این شعر مانند سیلی قوی است که همه چیز را جابجا می‌کند و معشوق مانند ماهی در تاریکی درخشیدنی است. شاعر به درد و رنج عاشقان و زخمی شدنشان اشاره می‌کند و از رحمت و محبت معشوق سخن می‌گوید که برای معشوق خود سپر ساخته است. در انتها، شاعر به بی‌قراری و مستی عشق اشاره می‌کند و از نیاز به دل سوزاندن می‌گوید. این کلمات نشان‌دهنده پیچیدگی‌های عشق و تأثیرات عمیق آن بر زندگی عاشقان است.