غزل شمارهٔ ۲۹۵۷ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی
بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شد
گرچه ز زخم تیشه درهم شکست کانی
تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامد
وا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی
چندین هزار خانه کی گشت از زمانه
تا در دل مهندس نقشش نشد نهانی
سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصور
در خاطر مهندس و اندر دل فلانی
چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیرد
وآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی
تبریز شمس دین را از لطف لابهای کن
کز باغ بیزمانی در ما نگر زمانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و هوای انسانی و تجلیات روحانی میپردازد. شاعر از شکستها و غمها سخن میگوید که به پیدایش لطافت جان منجر میشود. او به دگرگونیهای جهان و ظهور جهانی جدید اشاره میکند و از بازار زرگران یاد میکند که با وجود زخمها و مشکلات، همچنان پر رونق است. دل انسان وقتی خاموش باشد، به دنیای درون و رازهای نهان دست پیدا میکند و شاعر بر این نکته تأکید میکند که با پاکی دل، انسان میتواند به سرنوشتی والا و جاویدان برسد. در پایان، شاعر از شمس دین تبریزی میخواهد که از لطف خود به او بنگرد تا زیباییهای بیزمانی را ببیند.