نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹۸۰ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی

اندر جهان مرده درآیی و جان شوی

اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی

و اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی

در دیو زشت درروی و یوسفش کنی

و اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی

هر روز سر برآری از چارطاق نو

چون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی

گاهی چو بوی گل مدد مغزها شوی

گاهی انیس دیده شوی گلستان شوی

فرزین کژروی و رخ راست رو شها

در لعب کس نداند تا خود چه سان شوی

رو رو ورق بگردان ای عشق بی‌نشان

بر یک ورق قرار نمایی نشان شوی

در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غم

هم محو لطف او شو چون شادمان شوی

آبی که محو کل شد او نیز کل شود

هم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی

آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بری

و آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی

ای عشق این همه بشوی و تو پاک از این

بی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی

این دم خموش کرده‌ای و من خمش کنم

آنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حالاتی معنوی و دگرگونی‌های درونی می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که چگونه عشق می‌تواند فرد را به شکلی آهنگین و زیبا دستخوش تغییر کند. در این لحظات، فرد می‌تواند از مرزهای انسانی عبور کند و به حالات متعالی دست یابد. عشق، وی را به سمتی سوق می‌دهد که در آن وجود مادی خود را رها کند و به نور و جان تبدیل شود. همچنین، شاعر به تأثیر عشق بر احساسات و افکار اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق می‌تواند انسان را در دیگاه‌های مختلف، از غم به شادی و از گمراهی به حقیقت، رهنمون شود. در آخر، عشق به عنوان نیرویی پاک و بدون صورت شناخته می‌شود که انسان را به اوج کمال می‌رساند.