نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۰۰ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ساقی بیار باده سغراق ده منی

اندیشه را رها کن کاری است کردنی

ای نقد جان مگوی که ایام بیننا

گردن مخار خواجه که وامی است گردنی

ای آب زندگانی در تشنگان نگر

بر دوست رحم آر به کوری دشمنی

هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیست

گر برج خیبر است بخواهیش برکنی

اندر مقام هوش همه خوف و زلزله‌ست

در بی‌هشی است عیش و مقامات ایمنی

در بزم بی‌هشی همه جان‌ها مجردند

رقصان چو ذره‌ها خورشان نور و روشنی

ای آفتاب جان در و دیوار تن بسوز

قانع نمی‌شویم بدین نور روزنی

این قصه را رها کن ما سخت تشنه‌ایم

تو ساقی کریمی و بی‌صرفه و غنی

هیهای عاشقان همه از بوی گلشنی است

آگاه نیست کس که چه باغ و چه گلشنی

خشک آر و می‌نگر ز چپ و راست اشک خون

ای سنگ دل بگوی که تا چند تن زنی

بیهوده چند گویی خاموش کن بس است

فرمان گفت نیست همان گیر که الکنی

تا شمس حق تبریز آرد گشایشی

کاین ناطقه نماند در حرف معتنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر ایرانی در مورد عشق و طلب آگاهی است. شاعر از ساقی می‌خواهد که باده‌ای بیاورد تا بتواند از اندیشه‌های بیهوده رها شود. او به دوستش توصیه می‌کند که با دشمن رحم کند و می‌گوید که در بی‌هشی عیش و خوشی وجود دارد. همچنین شاعر به سختی طعم عطش را حس می‌کند و از ساقی می‌خواهد که به او کمکی کند. او بر این باور است که در دنیای مادی، انسان‌ها هیچ کدام نمی‌دانند که چه باغ و گلشن‌هایی در انتظارشان است. در پایان، شاعر به سمت نور حقیقت و شمس تبریز اشاره می‌کند و بر اهمیت رهایی از ملاقات‌های بی‌معنی تأکید می‌کند.