غزل شمارهٔ ۳۰۴۶ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن مفعولن مفاعلن مفعولن
چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
چو صیقلی غمها را ز آینه رندیدی
چه جامهها دردادی چه خرقهها دزدیدی
چه گوشها بگرفتی به عیش دان بکشیدی
چه شعلهها برکردی چه دیکها بپزیدی
چه جسها بگرفتی چه راهها پرسیدی
ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدی
گشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی
اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستی
قلم چرا بشکستی ورق چرا بدریدی
چه شاخهها افشاندی چه میوهها برچیدی
ترش چرا بنشستی چه طالب تهدیدی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف لحظات شادابی و سرمستی در زندگی میپردازد. شاعر به بیداری و ورود به صبحی تازه اشاره میکند و از زیباییهای طبیعی مانند گلشن و باغ سخن میگوید. او به مسائلی از جمله درد و غم در زندگی اشاره میکند و از تجربیات شیرین و تلخ زندگی میگوید. پس از آن، به سوالاتی درباره رفتارهای خاص و کنشهای خود پرداخته و از ناپایداری و تناقضات زندگی سخن میگوید، در حالی که به دنبال معنا و هدف در این تضادهاست. بهطور کلی، این شعر جستجوی زیبایی و شادی را در دل مشکلات و چالشهای زندگی به تصویر میکشد.