نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۶۴ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز بامداد دلم می‌پرد به سودایی

چو وام دار مرا می‌کند تقاضایی

عجب به خواب چه دیده‌ست دوش این دل من

که هست در سرم امروز شور و صفرایی

ولی دلم چه کند چون موکلان قضا

همی‌رسند پیاپی به دل ز بالایی

پرست خانه دل از موکل عجمی

که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی

بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی

گریز نیست وگر هست کو مرا پایی

جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه

روان و رقص کنانیم تا به دریایی

اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار

قدم قدم بودش در سفر تماشایی

چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت

به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی

هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان

خبر ندارد کو را نماند فردایی

غلام عشقم کو نقد وقت می‌جوید

نه وعده دارد و نه نسیه‌ای و نی رایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

غزل در توصیف حالات دلتنگی و عشق سروده شده است. شاعر از بامداد با اشتیاقی عمیق به عشق و سودای دلش می‌پردازد، به گونه‌ای که دلش تحت تأثیر حس و حال خاصی قرار دارد. دلش از موکلان قضا می‌نالد که دائم به او فشار می‌آورند و احساس می‌کند که او در عالم خیالات و آرزوها به سر می‌برد. شاعر به ناامیدی و بی‌پایی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که دنیا همچون سیل در حال حرکت است و او نیز در این سفر تماشایی با زاری دل و غمی عمیق، در پی توجه عشقش است. در نهایت به این نکته می‌رسد که فقط عشق واقعی است که ارزش زمان را می‌داند و وعده‌ای به فردا نمی‌دهد.