نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۰۶۶ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

رسید ترکم با چهره‌های گل وردی

بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی

بگفتمش که یکی نامه‌ای به دست صبا

بدادمی عجب آورد گفت گستردی

بگفتمش که چرا بی‌گه آمدی ای دوست

بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی

بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن

ز آفتاب درآموختی جوامردی

بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را

تو چون مرا تبع او کنی زهی سردی

بقای من چو بدید و زوال خود خورشید

گرفت در طلبم عادت جهان گردی

سجود کردم و مستغفرانه نالیدم

بدید اشک مرا در فغان و پردردی

بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی

به عشق گفت من و گفتنم درآوردی

بگفتمش گل بی‌خار و صبح بی‌شامی

که بندگان را با شیر و شهد پروردی

ز لطف‌های توست آنک سرخ می‌گویند

به عرف حیله زر را بدان همه زردی

بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش

که زرد گفتی زر را به فن و آزردی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره گفت‌وگویی میان عاشق و معشوق است که در آن عاشق از احساسات و غم‌های خود سخن می‌گوید. او با تعجب از تأخیر معشوق در آمدن می‌پرسد و معشوق به او توضیح می‌دهد که چقدر دوستش دارد و چهره‌اش روشنایی بخش جان اوست. در ادامه، عاشق به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و از سختی‌های عشق می‌گوید. معشوق نیز پاسخ می‌دهد که باید کم‌حرفی کند و از عشق و دوستی بگوید. در نهایت، این شعر به عشق خالص و دشواری‌های آن اشاره می‌کند و از تقابل‌های زیبایی و زشتی در روابط عاشقانه سخن می‌گوید.