غزل شمارهٔ ۳۰۷۴ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مسلم آمد یار مرا دل افروزی
چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی
اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست
رهیدم از کله و از سر و کله دوزی
دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم
یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی
چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک
اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی
چو جان جان شدهای ننگ جان و تن چه کشی
چو کان زر شدهای حبهای چه اندوزی
به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را
به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی
شراب لعل رسیدهست نیست انگوری
شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی
هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی
بپر گزاف پر و بال را چه میسوزی
خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا
توی که دانی پیروزه را ز پیروزی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع عشق و معنویت پرداخته و از دگرگونیهای روحی و جسمی ناشی از عشق سخن میگوید. شاعر از آمدن یاری اشاره میکند که حس دلافروزی و شگفتی را به او هدیه داده است. او در این شعر به دگرگونیای اشاره دارد که عشق و فضل الهی در او ایجاد کرده و به نوعی از تعلقات دنیوی رهایی یافته است. شاعر به نکات عمیقتری اشاره میکند، از جمله اینکه اگر کسی به حقیقت عشق دست یابد، دیگر نباید نگران جسم و جان خود باشد. او همچنین به زیباییهای زندگی، لذتهای معنوی، و پرهیز از حرص و طمع اشاره میکند و در نهایت تأکید میکند که درخشش روح عشق از ظواهر دنیایی بسیار فراتر است.