غزل شمارهٔ ۳۰۸۲ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رهید جان دوم از خودی و از هستی
شدهست صید شهنشاه خویش در مستی
زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه
زهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ من ندانستم
چو در درستی ای مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد
چو خون بجستم از تن زهی سبک دستی
طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلم
که مژده ده که ز رنج وجود وارستی
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد
نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
ز شمس تبریز این جنسها بخر بفروش
ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حالتی از سرور و وجد روحی اشاره میکند که ناشی از عشق و نزدیکی به ذات باریتعالی است. او میگوید که جانش از هستی معمولی جدا شده و در مستی عشق به شهنشاه واقعی (خدا) دچار دگرگونی شده است. شاعر از تجارب عمیق خود سخن میگوید و به تأثیر عشق بر او میپردازد، همچنین به رهایی از رنجهای زندگی و فقر میپردازد. او به شدت از وجود عشق الهی خوشحال است و این عشق را به عنوان منبع شفا و تبدیلی میداند. در انتها، به شمس تبریز، یکی از عارفان بزرگ، اشاره کرده و جنسهای معنوی ارزشمند را در این عشق به او مرتبط میسازد.