نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۰۰ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ببست خواب مرا جاودانه دلداری

به زیر سنگ نهان کرد و در بن غاری

به خواب هم نتوان دید خواب چشم مرا

چو مرده‌ای که درافتاد در نمکساری

کجاست خواب و کجا چشم و کو قرار دلی

کجا گذارد این فتنه صبر صباری

اگر چه کوه بود عقل همچو که بپرد

ببین چه صرصر باهیبتست این باری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره خواب و دلدادگی است. شاعر خواب خود را جاودانه و دلداری می‌داند که در زیر سنگی پنهان شده است. به نظر می‌رسد که خوابش چنان عمیق است که حتی در خواب هم نمی‌تواند خواب چشمش را ببیند، مانند مرده‌ای که در نمک افتاده است. شاعر به دنبال آرامش و قرار دلش است و می‌پرسد که خواب، چشم و آرامش کجاست. او به قدرت عقل اشاره می‌کند، اما در برابر طوفان و فتنه‌ای که او را آزار می‌دهد، خود را ناتوان می‌بیند.