نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۰۸ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به دست هجر تو زارم تو نیز می‌دانی

طمع به وصل تو دارم، تو نیز می‌دانی

چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت

نماند صبر و قرارم، تو نیز می‌دانی

نهفته شد گل و بلبل پرید از چمنم

به درد خستهٔ خارم، تو نیز می‌دانی

به ناله باز سپیدم به سان فاخته شد

به کوهسار چو سارم، تو نیز می‌دانی

انار بودم خندان، بر آن عقیق لبت

کنون چو شعلهٔ نارم، تو نیز می‌دانی

انار عشق تو بوده‌ست شمس تبریزی

که برد بر سر دارم، تو نیز می‌دانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود نسبت به معشوق سخن می‌گوید. او به اثرات جدایی و غم ناشی از عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که دلش به عشق معشوق پر از درد و بی‌تابی شده است. حالتی از ناامیدی و longing (آرزو) در کلمات او مشهود است. او از تغییرات درون خود صحبت می‌کند و اینکه چگونه عشق معشوقش او را از حالت شاد و خندان به شعله‌ای از آتش تبدیل کرده است. در نهایت، عشق او را به شدت متحول کرده و او این را به خوبی درک می‌کند.