نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۳۴ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)

تو جان مایی، ماه سمایی

فارغ ز جمله اندیشهایی

جویی ز فکرت، داروی علت

فکرست اصل علت فزایی

فکرت برون کن، حیرت فزون کن

نی مرد فکری مرد صفایی

فکرت درین ره شد ژاژ خایی

مجنون شو ای جان، عاقل چرایی؟!

بد نام مجنون رست از کشاکش

باهوش کرمی، مست اژدهایی

کرم بریشم، اندیشه دارد

زیرا که جوید صنعت نمایی

صنعت نماید، چیزی بزاید

از خود برآید زان خیره‌رایی

صنعت رها کن، صانع بس استت

شاهد همو بس، کم ده گوایی

او نیستها را دادست هستی

او قلبها را بخشد روایی

داد او فلک را دوران دایم

نامد زیانش بی‌دست و پایی

خامش! برآن باش که پر نگویی

هرچند با خود بر می‌نیایی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به بررسی تفکر و اندیشه می‌پردازد و اشاره دارد که اندیشه و فکرت، منبع اصلی علت‌ها و هستی‌ها هستند. او به فردی که در پی دانش و حقیقت است، توصیه می‌کند که از حیرت و سردرگمی خارج شود و به عمق تفکر بپردازد. همچنین، تأکید دارد که حقیقت در دست خالق است و انسان‌ها باید از خودشان غفلت نکرده و به جستجوی صنعت و خلاقیت بپردازند. در نهایت، شاعر به سکوت و پذیرش واقعیت‌ها دعوت می‌کند و می‌گوید که در این مسیر، حتی اگر درونی خود را فراموش کنیم، باز هم معنای عمیقی وجود دارد که باید به آن توجه کرد.