نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۱۴۰ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلن

صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری

قمرا می‌رسد تو را که به خورشید بنگری

همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود

شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری

تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد

چو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری

چو سحر پرده می‌درد تو پس پرده می‌روی

چو به شب پرده می‌کشد تو به شب پرده می‌دری

صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام ده

که نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری

رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهی

سر شاهان این جهان همه پایست و تو سری

چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفت

چه عجب گر تو روشنی که از او آب می‌خوری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف عظمت و زیبایی معشوق (صنما) پرداخته است. شاعر از او به عنوان خورشید سروری یاد می‌کند که بر تمام جهان می‌تابد و تنها به تماشای او می‌تواند از زیبایی‌های دیگر سخن گفت. اشاره به این می‌کند که اگر معشوق بر زمین قدم بگذارد، زمین گلستان می‌شود. شاعر احساسات عاشقانه‌اش را بیان می‌کند و می‌گوید که وجود معشوق برایش مانند نور و جان است. او همچنین به تقابل شب و روز، پرده‌نشینی و پرده‌دری اشاره دارد تا نشان دهد عشق او برخلاف موانع، همیشه پابرجاست. در نهایت، با تمجید از زیبایی معشوق، می‌گوید که تمام زیبایی‌ها در برابر او کم‌رنگ است و از او می‌طلبد که نظرش را به او بیفکند.