غزل شمارهٔ ۳۱۷۵ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
کار به پیری و جوانیستی
پیر بمردی و جوان زیستی
بانگ خر نفست اگر کم شدی
دعوت عقل تو مسیحیستی
گر نبدی خندهٔ صبح کذوب
هیچ دلی زار بنگریستی
گر بت جان روی نمودی به ما
جملهٔ ذرات چو ما نیستی
گر توی تو نفسی کاستی
همچو تو اندر دو جهان کیستی؟!
گر نبدی غیرت آن آفتاب
ذره به ذره همه ساقیستی
دانه من از کاه جدا کردمی
گر کفه را هیچ تناهیستی
مار اگر آب وفا یافتی
در دل آن بحر چو ماهیستی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع پیری و جوانی میپردازد و بر این نکته تأکید میکند که سن و سال به خودی خود مهم نیست، بلکه کیفیت نفس و روح انسانها است که ارزشمند است. شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر نفس انسان ضعیف شود، نمیتواند به بزرگی عقل و تفکر خود دست یابد. او بیان میکند که هیچ چیز در این دنیا بینقص نیست و همه جزئیات به هم مرتبطاند. در نهایت، شاعر ادعا میکند که اگر انسان به خود و هویت واقعیاش توجه نکند، نمیتواند به کمال و حقیقت وجودش دست یابد.