غزل شمارهٔ ۳۱۷۶ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
کردم با کان گهر آشتی
کردم با قرص قمر آشتی
خمرهٔ سرکه ز شکر صلح خواست
شکر که پذرفت شکر آشتی
آشتی و جنگ ز جذبهٔ حق است
نیست ز دُم، هست ز سر آشتی
رفت مسیحا به فلک ناگهان
با ملکان کرد بشر آشتی
ای فلک لطف، مسیح توم
گر بکنی بار دگر آشتی
جذبهٔ او داد عدم را وجود
کرده بدان پیه نظر آشتی
شاه مرا میل چو در آشتیست
کرد در افلاک اثر آشتی
گشت فلک دایهٔ این خاکدان
ثور و اسد آمد در آشتی
صلح درآ، این قدر آخر بدانک
کرد کنون جبر و قدر آشتی
بس کن کین صبح مرا، دایمست
نیست مرا بهر سپر آشتی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع آشتی و صلح میپردازد و با استفاده از تمثیلها و تصاویر مختلف به ارتباط و همزیستی اشاره میکند. شاعر از آشتی بین عناصر مختلف طبیعت، مانند گلابی و سرکه، و همچنین آشتی در زندگی انسانها و در نهایت در سطح کیهانی صحبت میکند. او به تأثیرات مثبتی که آشتی و صلح میتواند بر جهان و موجودات داشته باشد، اشاره میکند و از اهمیت این اصل در زندگی و روابط انسانی میگوید. در پایان، شاعر به بار معنوی آشتی و نقش آن در کاهش خصومتها تأکید میکند و از لزوم آن در زندگی روزمره سخن میگوید.