نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۸۷ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

خاک آن کس شو که آب زندگانش روشنست

نیم نانی دررسد تا نیم جانی در تنست

گفتمش آخر پی یک وصل چندین هجر چیست

گفت آری من قصابم گردران با گردنست

دی تماشا رفته بودم جانب صحرای دل

آن نگنجد در نظر چه جای پیدا کردنست

چشم مست یار گویان هر زمان با چشم من

در دو عالم می‌نگنجد آنچ در چشم منست

رو فزون شو از دو عالم تا بریزم بر سرت

آنچ دل را جان جان و دیدگان را دیدنست

ذره ذره عاشقانه پهلوی معشوق خویش

می‌زند پهلو که وقت عقد و کابین کردنست

اندر آن پیوند کردن آب و آتش یک شده‌ست

غنچه آن جا سنبلست و سرو آن جا سوسنست

زیر پاشان گنج‌ها و سوی بالا باغ‌ها

بشنو از بالا نه وقت زیر و بالا گفتنست

من اگر پیدا نگویم بی‌صفت پیداست آن

ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست

شمس تبریزی تو خورشیدی چه گویم مدح تو

صد زبان دارم چو تیغ اما به وصفت الکنست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به موضوع عشق و وصال می‌پردازد و با زبان شاعرانه و استعاری، احساسات عمیق شاعر نسبت به محبوبش را بیان می‌کند. شاعر از درد و جدایی می‌گوید و به دنبال وصالی است که محرم رازهایش باشد. او به قدرت عشق و زیبایی‌ها اشاره می‌کند و به نوعی، عشق را فراتر از دو عالم می‌بیند. همچنین، با تمثیل‌هایی از طبیعت و عناصر زندگی، از پیوند عشق و زیبایی سخن می‌گوید و در نهایت به عظمت شمس‌تبریزی به عنوان معشوقش اشاره می‌کند و از ناتوانی‌اش در بیان وصف او ابراز نگرانی می‌کند.