نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)

آه که آن صدر سرا می‌ندهد بار مرا

می‌نکند محرم جان محرم اسرار مرا

نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش

پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا

گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو

رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا

غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم

کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا

هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود

چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا

ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین

هست به معنی چو بود یار وفادار مرا

دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را

شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا

نیست کند هست کند بی‌دل و بی‌دست کند

باده دهد مست کند ساقی خمار مرا

ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن

شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا

گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا

بر طمع ساختن یار خریدار مرا

بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی

اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به شرح احساسات عمیق شاعر نسبت به عشق و معشوق می‌پردازد. شاعر از عدم توجه معشوق به خود شکایت دارد و احساس می‌کند که رازهای درونی‌اش در دل او محفوظ نیست. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره می‌کند و ناتوانی خود را در بیان عشقش بیان می‌کند. علاوه بر این، شاعر به بحران‌های مالی و دنیوی اشاره می‌کند و به دنبال عشق واقعی و وفادار است. او به خود هشدار می‌دهد که از ایجاد درگیری و فساد پرهیز کند و به جای آن به جستجوی حقیقت و معنای عشق بپردازد. شاعر در نهایت بر اهمیت عشق و روابط انسانی تأکید می‌کند و از تباهی و زوال ناشی از طمع و جدل می‌هراسد.