غزل شمارهٔ ۳۹۴ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چشمهای خواهم که از وی جمله را افزایش است
دلبری خواهم که از وی مرده را آسایش است
بنده بحر محیطم کز محیطی برتر است
سنگ و گوهر هر دو را از فضل او بخشایش است
باغ و طاووسند هر یک از جمالش بانصیب
زاغ را خالی ندارد گرچه بیآرایش است
صورت ار نقصان پذیرد نیست معنی را کمی
عاشق اندر ذوق باشد گرچه در پالایش است
بنگر اندر جان که هست او از بلندی بیخبر
گرچه اندر قالبْ او در خانهٔ آلایش است
شمس تبریزی قدومت خانه اقبال را
صحن را افروزش است و بام را اندایش است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به دنبال سرچشمهای است که باعث افزایش و برکت همه چیز شود و معشوقی میخواهد که آرامش را حتی به مردگان نیز ببخشد. او خود را مانند دریا میداند که از عمق و برتری برخوردار است و هم سنگ و هم گوهر در سایه فضل او به دست میآیند. در ادامه به زیباییهای معشوق و تأثیر آن بر طبیعت اشاره میکند و میگوید حتی زاغ نیز از آن زیبایی بهرهمند است. همچنین، شاعر بر این باور است که اگرچه ظاهر ممکن است عیوبی داشته باشد، اما معنای عشق و شور در دل عاشق بینظیر است. او به جان اشاره میکند که از بالاترین مقامها میباشد، حتی اگر در ظاهر دچار آلودگی باشد. در پایان، به قدوم شمس تبریزی اشاره میکند که باعث روشنایی و شادابی خانه اقبال و زندگی او شده است.