نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۹۵ مولانا

مولانا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست

هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست

شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد

این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست

عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم

کاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست

تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی است

چون شدی معشوق از آن پس هستیی مشتاق نیست

مرد بحری دایما بر تخته خوف و رجا است

چونک تخته و مرد فانی شد جز استغراق نیست

شمس تبریزی توی دریا و هم گوهر توی

زانک بود تو سراسر جز سر خلاق نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

عشق تنها در علم و نوشته‌ها نیست و آنچه مردم درباره عشق می‌گویند، واقعی نیست. عشق ریشه‌ای عمیق دارد که از ازل تا ابد ادامه دارد و به آسمان و زمین وابسته نیست. ما عقل را کنار گذاشته و به خواسته‌های بی‌حد متوسل شده‌ایم، زیرا این جلال و عظمت با عقل و اخلاق ما جور درنمی‌آید. تا زمانی که شما عاشق هستید، این اشتیاق تنها یک مظهر است و وقتی به معشوق تبدیل می‌شوید، دیگر نیازی به اشتیاق ندارید. افراد در زندگی دائماً بین ترس و امید در نوسان هستند و وقتی این دو از بین بروند، فقط در عمق وجود باقی می‌مانند. شمس تبریزی نماد دریا و گوهر است، چرا که او تمام وجودش به رشد و خلاقیت وابسته است.