غزل شمارهٔ ۴۰۱ مولانا
مولانا / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
اندرآ ای مه که بیتو ماه را استاره نیست
تا خیالت درنیاید پای کوبان چاره نیست
چون خیالت بر که آید چشمهها گردد روان
خود گرفتم کاین دل ما جز که و جز خاره نیست
آتش از سنگی روان شد آب از سنگی دگر
لعل شد سنگی دگر کز لطف تو آواره نیست
بارها لطف تو را من آزمودم ای لطیف
مرده را تو زنده کردی بارها یک باره نیست
ابر رحمت هر سحر گر میببارد آن ز تست
وین دل گریان من جز کودک گهواره نیست
همچو کوه طور از غم این دلم صدپاره شد
لیک اندر دست من زان پارهها یک پاره نیست
آهن برهان موسی بر دل چون سنگ زد
تا جهد استارهای کز ابر یک استاره نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از مه و زیبایی آن سخن میگوید و ابراز میکند که بدون حضور محبوب، ماه نیز نور و زیبایی ندارد. شاعر به شدت تحت تأثیر خیالات و یاد محبوب است و میگوید که دلش جز درد و غم نیست. او از لطف و رحمت محبوب یاد میکند که حتی میتواند مرده را زنده کند و دل گریان او مانند یک کودک به آرامش نیاز دارد. شاعر از غم و اندوهی که دلش را پاره کرده سخن میگوید و در نهایت به این نتیجه میرسد که در دل پارهپارهاش، هیچ پارهای از شادابی وجود ندارد.